تبليغاتX
قاسم قاموس


این روزها چیزی برای نوشتن زیاد است. آنقدر که می مانی چه بنویسی و از کجا بنویسی. وقت برای نوشتن همه چیز کم می آوری و می بینی مدتها گذشته است و هیچ چه ننوشته ای. این خیلی چیزی نامطلوبی است که با خور در پیش می گیری و بر تو تحمیل می شود. حالا این وضعیت پیش آمده است و تو در بین انبوهی از موضوع و سوژه برای نوشتن و آفریدن گیر مانده ای. اما درغایت باید نوشت. باید آفرید. یک مقاله. یک نقد ادبی. یک مطلب ادبی. یک داستان. یک شعر. یک مطلب برای مرگ کسی. این بار برای ابراهیم یونسی. از اعدام گفتم. گفتند چیزی زیبا باشد. از زندگی گفتم. تا چه مقبول افتد. اما مرگ مگر زیبا نیست؟ وقتی کسی مرده است و از مرگ او می نویسی این کجایش نازیباست؟

+ نوشته شده در جمعه 1390/12/05ساعت 8:32 توسط قاسم قاموس |

دوشنبه 8 حمل 1390خورشیدی، عصر آدینه (نقد داستان) در کابل، میزبان رضیه انصاری و امیرحسین یزدان بد بود.


+ نوشته شده در سه شنبه 1390/01/09ساعت 21:32 توسط قاسم قاموس |


محتوا و ساختار داستان



ک

 

 


http://www.radiorangeenkamaan.com

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1389/12/22ساعت 6:0 توسط قاسم قاموس |

داستان و ژورنالیسم



ک

 

 


http://www.radiorangeenkamaan.com

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1389/12/22ساعت 5:56 توسط قاسم قاموس |


آفت داستان نویسی


ک

 

 

 


http://www.radiorangeenkamaan.com

 




+ نوشته شده در یکشنبه 1389/12/22ساعت 5:50 توسط قاسم قاموس |


نام داستان و نام شخصیت در داستان





ک




http://www.radiorangeenkamaan.com





+ نوشته شده در سه شنبه 1389/11/05ساعت 16:17 توسط قاسم قاموس |




کیستی نویسنده و چیستی داستان


ک




http://www.radiorangeenkamaan.com





+ نوشته شده در شنبه 1389/10/18ساعت 15:22 توسط قاسم قاموس |


جلسه نقد داستان عصر آدینه 1389/10/3 موسسه فرهنگی در دری- کابل، جلسه: (         )


پرونده:Kafka1906.jpg


گور کافکا در گورستان ژیژکوف پراگ.



مجسمهٔ برنزی کافکا در پراگ



جلو قانون

 

فرانتس کافکا

برگردان: صادق هدايت

 

جلو قانون، پاسباني دم در قد برافراشته­بود. يک‌مردِ دهاتي آمد و خواست که وارد قانون بشود؛ ولي پاسبان گفت که عجالتاً نمي‌تواند بگذارد که او داخل شود .آن‌مرد به‌فکر فرورفت و پرسيد: آيا ممکن است که بعد داخل شود. پاسبان گفت: "ممکن است؛ اما نه حالا.» پاسبان از جلو در که هميشه چهارطاق باز بود رد شد، و آن مرد خم شد تا درون آنجا را ببيند. پاسبان ملتفت شد، خنديد و گفت: «اگر باوجود دفاع من اينجا آنقدر تو را جلب کرده سعي کن که بگذري؛ اما به‌خاطر داشته باش که من توانا هستم و من آخرين پاسبان نيستم. جلو هر اتاقي پاسبانان تواناتر از من وجود دارند، حتي من نمي‌توانم طاقت ديدار پاسبان سوم بعد از خودم را بياورم.» مرد دهاتي منتظر چنين اشکالاتي نبود؛ آيا قانون نبايد براي همه و به‌طور هميشه در دسترس باشد، اما حالا که از نزديک نگاه کرد و پاسبان را در لباده پشمي با دماغ نُک تيز و ريش تاتاري دراز و لاغر و سياه ديد، ترجيح داد که انتظار بکشد تا به او اجازه دخول بدهند. پاسبان به او يک عسلي داد و او را کمي دورتر از در نشانيد. آن مرد آنجا روزها و سال‌ها نشست. اقدامات زيادي براي اين‌که او را در داخل بپذيرند نمود و پاسبان را با التماس و درخواست‌هايش خسته کرد. گاهي پاسبان از آن مرد پرسش‌هاي مختصري مي‌نمود. راجع به مرز و بوم او و بسياري از مطالب ديگر از او سؤالاتي کرد؛ ولي اين سؤالات از روي بي‌اعتنايي و به طرز پرسش‌هاي اعيان درجه اول از زيردستان خودشان بود و بالاخره تکرار مي‌کرد که هنوز نمي‌تواند بگذارد که او رد بشود. آن مرد که به تمام لوازم مسافرت آراسته بود، به همه وسايل به هر قيمتي که بود، متشبث شد براي اينکه پاسبان را از راه درببرد. درست است که او هم همه را قبول کرد؛ ولي مي‌افزود: «من فقط مي‌پذيرم براي اينکه مطمئن باشي چيزي را فراموش نکرده‌اي.» سال‌هاي متوالي آن مرد پيوسته به پاسبان نگاه مي‌کرد. پاسبان‌هاي ديگر را فراموش کرد. پاسبان اولي به‌نظر او يگانه مانع مي‌آمد. سال‌هاي اول به صداي بلند و بي‌پروا به طالع شوم خود نفرين فرستاد. بعد که پيرتر شد، اکتفا مي‌کرد که بين دندان‌هايش غرغر بکند. بالاخره در حالت بچگي افتاد و چون سال‌ها بود که پاسبان را مطالعه مي‌کرد تا کک‌هاي لباس پشمي او را هم مي‌شناخت، از کک‌ها تقاضا مي‌کرد که کمکش بکند و کج‌خلقي پاسبان را تغيير بدهند. بالاخره چشمش ضعيف شد، به‌طوري‌که درحقيقت نمي‌دانست که اطراف او تاريکتر شده است و يا چشم‌هايش او را فريب مي‌دهند؛ ولي حالا در تاريکي شعله باشکوهي را تشخيص مي‌داد که هميشه از در قانون زبانه مي‌کشيد. اکنون از عمر او چيزي باقي نمانده بود. قبل از مرگ تمام آزمايش‌هاي اينهمه سال‌ها که در سرش جمع شده بود، به يک پرسش منتهي مي‌شد که تاکنون از پاسبان نکرده بود. به او اشاره کرد؛ زيرا با تن خشکيده‌اش ديگر نمي‌توانست از جا بلند بشود.

پاسبانِ درِ قانون ناگزير خيلي خم شد چون اختلاف قد کاملاً به زيان مرد دهاتي تغيير يافته بود. از پاسبان پرسيد: «اگر هرکسي خواهان قانون است، چهطور در طي اينهمه سال‌ها کس ديگري به‌جز من تقاضاي ورود نکرده است؟» پاسبان در که حس کرد اين مرد در شرف مرگ است براي اينکه پرده صماخ بي‌حس او را بهتر متاثر کند، درگوش او نعره کشيد: «از اينجا هيچکس به‌جز تو نمي‌توانست داخل شود، چون اين در ورود را براي تو درست کرده بودند. حالا من مي‌روم و در را مي‌بندم."

 

 

 

برگرفته از کتاب: مجموعه اي از آثار صادق هدايت

گردآوري و مقدمه: محمد بهارلو – نشر: طرح نو

حروفچين: علي چنگيزي

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1389/10/07ساعت 10:18 توسط قاسم قاموس |



k
 برنامه ی ششم
 

داستان افغانی در فراز و فرود زمان (بخش سوم و پایانی)
 


http://www.radiorangeenkamaan.com

+ نوشته شده در سه شنبه 1389/10/07ساعت 8:1 توسط قاسم قاموس |



k
 برنامه ی پنجم
 

داستان افغانی در فراز و فرود زمان (بخش دوم)
 


http://www.radiorangeenkamaan.com

+ نوشته شده در سه شنبه 1389/10/07ساعت 7:58 توسط قاسم قاموس |